دوست دارام کلم قمری
">
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.
سر راهم سبز شدند و آسان بردندش
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.
کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده
مقصر منم.
او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.
سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است
آری مقصر منم.

دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها
بیهوده چشم ها بی رنگند
دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند
باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش ابرها در راهند
دوستت دارم ها چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند
دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو
دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند
خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود
خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می بافت
دوستم داشته باش عطرها در راه اند اه دوستت دارم ها چه کوتاه اند چه کوتاه اند
دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند...
حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی را مجال دیدن گریه من نیست
من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام
بر فرصت های نابی که از کف داده ام وبر گریزی که کلمات از من داشته اند!
تصویر پشت تصویر خیال روی خیال
تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشار از کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان
باری سنگین از محتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله
بر انها رو به ملکوت بروم
که بتوانم بر انها جاری شوم
تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید بروم بودن گیاه تلخ فرسودن است
و رفتن چشمه زاییده بالیدن است باید راه بیفتم فردا سپیده دمان حرکت خواهم کرد اه چه کسی را
خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن
من در نوشتن باید جاری شوم !
وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم!
">
و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم
بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....
دوباره باز خواهم گشت...
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...
و چشمان تو را با نور خواهم شست...
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
من کیستم؟ آن شکسته، رفته زیاد
تک درختی که برگ وبارش نیست
پای در گل، اسیر طوفان ها
آن خزانی که نوبهارش نیست
ورقی پاره از کتاب زمان
قصه ای ناتمام وتلخ آغاز
اشک سردی چکیده بر خاک
نغمه هایی شکسته در دل ساز
تو که بودی؟ همه بهار، بهار
در نگاهت شراب هستی سوز
از کجا آمدی؟ که چشم تو شد
در شب، قلب من طلیعه نور
در رگت خون زندگی جاری
تنت از شوق وآرزو لبریز
تو طلوع ومن آن غروب سیاه
تو سراپا شکوفه من پاییز
عشق را شنیده بودی هیچ!
شوره زاری که گل در آن رویید؟
یاد شبهای تیره آخر ماه
دلی افسرده، روشنی جویید؟
تو که بودی؟ تو که شوره زار دلم
با تو سرشار برف وباران شد
کاسه خشک چشمهایم باز
تازه شد اشک چشمه ساران
سبز گشتم زتو جوانه زدم
با تو گل کردم وبهار شدم
هر رگم جوی خون جاری شد
پر شدم پر زانتظارشدم
وای بر من چرا ندانستم
به وفای گل اعتباری نیست
شاخه ای را نچیده، می بینم
در کفم غیر نیش خاری نیست
عشق را چنان نسیم سحر
تو گذشتی چه ساده زآنچه که بود
من بجا مانده یکه وتنها
می گریزم دگر زبود ونبود
بی من آری، تو خفته ای آرام
گر چه من لحظه ای نیاسودم
چه کنم رسم عاشقی این است
چشم من کور عاشقت بودم
بعد از این می گریزم از هستی
به جهان نیز دل نمی بندم
ای همه شادمانیم از تو
بی تو هرگز دگر نمی خندم
آه اینک تو ای رطیل سیاه
وقت رفتن کنار خانه بمان
تا ببینی چگونه می میرم
لحظه ای هم به این بهانه بمان
صبرکن، صبرکن زباغ دلم
گل شادی بچین وبعد برو
ایکه زهر تو سوخت جان مرا
مردنم را ببین وبعد برو....
...
">


سپیده کاش بدونی تنها ارزویم تو هستی
کاش بفهمی دیدن ۱ لحظی تو واسم شادی میاره
.jpg)
خیلی دوست دارم